پارت چهل و چهارم :

همان لحظه امیرحسین و مریم از راه رسیدند. با دیدن مریم که بغض‌‌کنان به اتاق مشترکمان رفت و در را بست، نگران شدم. امیرحسین هم با چهره‌‌ای جدی به طرف دیگر رفت. عمه سری تکان داد و گفت:
ـ خدا به خیر بگذرونه. دوباره اینا دعواشون شد.
چشمم به علی افتاد که او هم شاهد این صحنه بود. امیر را گوشه‌‌ای کشاند و پرسید:
ـ باز چی شده؟ چرا مریم با چشم گریون اومد؟
امیرحسین که کلافه به نظر می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    خواهرسرهنگ مثل خواهرمریم امیدوارم مریم متوجه بشه اینده خودش خواهرش مثل آینده سرهنگ خواهرش ممکن بشه(اینجاهم حرف ح دوباراستفاده کردی )🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهر سرهنگ و خواهر مریم مثل هم نیستند. اتفاقا خواهر سرهنگ تو این موارد سختگیره. حالا خودتون می خونید با مریم چی کار می کنه. (بازم اشاره به حرف ح 😍)

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    مریم برای هیچ زندگیشو نابود میکنه،میگه مثل مادرش،خود مادرش هم بود وبا اینا هم زندگی میکرد حق نداشت هر جا میرن همراهشون باشه،یه رستورانم بی خواهر نمیره

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سختی این ماجرا رو هم خودش داره می کشه هم امیرحسین اما با اینکه می دونه کارش اشتباهه توانایی نه گفتن به خواهرش نداره. هم علاقه به خواهر هم رودربایستی.

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    😍درواقع راضیه جون هنوز از اخلاق عمه ودخترش حرفی نزدن ومن نظری ندارم ولی مریم هم باید عقلش بیاد سرجاش آخه الان زن ها حاضر نیستند مادر شوهر یاخواهر شوهر باهاشون جایی بره این خواهرش رو آورده نوبره والا

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارت بعدی عمه و دختر عمه علی میان و با اخلاق و روحیاتشون آشنا می شید عزیزم و اما در مورد مریم، به خواهر بزرگش وابستگی شدید داره که براش دردسرساز شده 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!